۱۳۹۸ مرداد ۳۱, پنجشنبه



حافظه ندارم. 
اصلا نمی دانستم همچین جایی زمانی چیز می نوشته ام. 

در سالها قبل

۱۳۹۲ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

سال ۹۲

سالی بود ۱۳۹۲
آنجور که میخواستیم بر پاشنه نچرخید.
زخمهایی بر دلها خورد که نباید میخورد.
کسی چه میداند سال بعد چه خواهد شد.

چهار شنبه سوری سگی

مثل چوب یک گوشه ایستادم به تماشای شادی دیگران.
همین.

۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه

تو باور نکن.

حالم خوب نیست. چهل سالگی را گذرانده ام.
موهایم سفید شده.
از ایران آمده ام بیرون.
منتظر مرگم. 
دلخوشی ندارم و گرفتار روزمرگی ام.

درباره من

اولش ما يک وبلاگ با اسم و رسم داشتيم که خودمان درش را بستيم از باب ترس و تقيه. بعد رفتيم و يک وبلاگ ناشناس باز کرديم که اينبار "آنها " بستند درش را من باب رفع حجمه و تعديه. حالا بساطمان را آورده ایم اینجا